|
|
نوشته شده در دو شنبه 13 شهريور 1391
بازدید : 638
نویسنده : اصغر بویه
|
|
یکی بود یکی نبود
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شدهبود
حالا می فهمم که چرا اول قصه هامیگن
یکی بود یکی نبود باهم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویینیست که داستانش این گونه
آغاز شود ، که یکی بود ، دیگریهم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می
کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد
جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن و این هنری است که آنرا خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری...!!! یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن.
منبع دروغ ممنوع
:: موضوعات مرتبط:
عاشقونه ,
,
:: برچسبها:
یکی بود یکی نبود ,
,
,
,
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 27 صفحه بعد
|
|
|